من از شب های بی کسی ام سخن می گویم
ديگر از اين اتاق سرد و تاريك خسته شده ام و آغوش فرشته اي مرا براي وداع از اين مكان مي طلبد...
شايد اين جا قصر احساسات من نبود ... شايد توانستم شكست را شكست دهم و زنداني دلم را آزاد
كنم...
تار و پودم را جنون و بي طاقتي فرا گرفته است ... بي تابي و دلواپسي قلبم را مي فشرد ... مي خواهم
فريادي از بلنداي آسمان بر دل زمين بكوبم ...!
شايد رويا و خيالاتم رنگ واقعيت به آغوش بكشد...
شايد سردي براي هميشه با اين جا وداع كند...
شايد تابش نوري آتش عشق را در دلم روشن سازد ... هر چند من هنوز هم با خاكسترش روزها را مي
گذرانم
و من هنوز هم با سردي كنار مي آيم...
شايد قسمت اين بود كه من اين گونه سرد به دنيا آيم...
اما من سوار بر آرزوهايم تمام سرزمين هاي عشق را مي پيمايم تا گرماي وجودم را به دست كسي كه
مي خواهم هديه كنم...
و تا پايان سفر تو را به اندازه ي نيلوفرهاي آبي دوست خواهم داشت...
از سختي روزگار زخم هاي زيادي بر تن دارم ... و ليكن زبانم همچنان زنداني است
انتظار به سختي صخره هاست...
از ديار تنهاييي با من سخن بگو اي دليل اشك هايم و اي بال پروازم
با من سخن بگو...