ای کسانی که....
-ای کسانی که مامور دفن من هستید مرا درتابوتی سیاه بگذارید تا همه بدانند هرچه سیه روزی بود من کشیدم چشمانم را باز بگذاریدتا شمارا برای بار آخر ببینم و دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند چیزی با خود نمی برم یک دسته گل پژمرده روی مزارم بگذارید تا همه بدانند جوانی بودم ولی زود پژمردم...![]()
آرزوی .....
میگفتند:
سختی ها نمک زندگــــــی است...
امّا چرا کسی نفهمید
"نمــــــک" برای من که خاطراتم زخمی است
شور نیست...
مزه "درد" میدهد...!!
چه بگویم
خواستم داستانی بنویسم ٬قلم نعره کشید ٬کاغذ پاره شد ٬افکارم در هم گسیخت
همه از من تقاضای سکوت کردند قلم می دانست که شرح دردها و غمها را به صورت لغات نقاشی کند .
افکارم می دانستند که از در همی مانند زنجیری سر در گم می شوم .
کاغذ می دانست که در زیر سطور غم و اندوه محو می شوم ومن خاموش٬سکوت را بر گزیدم .
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردندو قطره های اشک و اندوه دل مثل باران بهاری ٬ ارمغان کویر گونه هایم شدند .
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
دیشب از اندوه و رنج بی وفایی گریه کردم
از غم تنهائی و بی هم صدایی گریه کردم
گوشه ی الونک خاموش٬ سرد وبی نشانی
هم صدا با مرغ شب از بی نوائی گریه کردم
نقش رویت را کشیدم باز در لوح خیالم
تا به یاد اوردم ان چشم سیاهت گریه کردم
در بغل زانوی غم بگرفتم وتا نیمه شب
از غم هجران وهنگام جدائی گریه کردم
یادم امد که شد فراموش خیالم
زین همه بی مهری و از بی وفایی گریه کردم
گوشه ای خلوت گزیدم در فراز ارزو
تا بیابم لحظه ای از غم رهایی گریه کردم . . . . . .
خدایا
خدا یا![]()
انسان ها
نواي احساسات دلم در تمامي خيابان هاي اين شهر غريب پيچيد ، اما كسي به آن ها توجه نكرد...
كسي حتي براي اشك چشمانم ، آهي نكشيد...
كسي قطره اي اشك براي سرد كردن شعله هاي وجودم نريخت...
به چه كس گويم درد اين دل تا بفهمد؟
آسمان براي من باريد ، هواي شهر براي من ناليد ، اشك چشمانم به خود مي باليد ، سنگ به سخن
آمد...
اما گويي ديگر انسان ها احساسي ندارند...
گويي ديگر اشكي به چشمشان نمانده...
گويي ديگر مهري بر دلشان نمانده...
همه سر به زير خاك كرده اند...
اما من مي خواهم آسماني شوم
--------------------------------------------------------------------------------
آتش درون
باز هم در شبي تاريك از شب هاي خلوت دلم ، آهسته در كوچه هاي دلتنگي شهر غربت چه غريبانه
قدم مي زنم...
اين كوچه ها سنگيني دلتنگي هاي قدم هايم را مي شناسند ... و با دل از عشق سوخته ام رفاقتي
ديرينه دارند.
آه هاي سوزان دلم ، سياه ترين سياهي شب را نيز به گريه وا مي دارند ...
و اشك چشمانم ، گوشه اي از احساسات دلم را به رخ شب مي كشند ...
و احساسات درونم ، مرا به آتش مي كشند و مي سوزانند...
--------------------------------------------------------------------------------
انتظارخدا
در تاريكي دل تنهايم ، با تمام وجودم شمعي برافروختم و به انتظار قدم هاي پاكت نشستم ...
اما تو نيامدي و من در تنهايي ام شكستم...
دل من با اين شكستن ها رفيق است...
--------------------------------------------------------------------------------
صدای اشک هایم
صداي اشك هايم را مي شنوي ، كه با سكوت عميق خود تمام حرف هاي ناگفته را به رخ تو مي كشند؟
--------------------------------------------------------------------------------
دلم می خواهد بگریم ...
اين آهنگ غمگين دلم است كه در اوج سكوت شب هاي تاريكم ، آن ها را رويايي ترين شب هاي زندگيم
مي سازد.
اين آسمان دلم است كه مي خواهد تا مي تواند بگريد و ببارد و همه ي عالم را خيس سازد.
اين چشمانم هستند كه اشك هايم را براي رسيدن به گونه هايم بدرقه مي كنند.
و اين اشك هايم هستند كه خود را براي آرام گرفتن آسمان دل و روحم فدا مي كنند ...
و چه شب زيباييست اين شب ...
--------------------------------------------------------------------------------
درب و داغون
الان روي اتاقم پشت ميز نشستم. قلم وسط انگشتام گرفتاره. كاغذ زير دستم خيلي حرف داره. زمين
داره مي چرخه. پرده ها با باد مي رقصن. قلم داره كاغذ رو اذيت مي كنه. گوشام كرن اما مي شنون.
چشامو دوختم به هميني كه داره خط خطي ميشه.
قلم در انتظار رهايي باز مثل ديوونه ها مي كوبه به ميله هاي زندون قفسه ي سينه ام. فرش زير پاهام
آرومه و چيزي نمي گه ... بدتر از اون دلمه كه هيچي نمي گه.
من به سكوت عادت دارم ... چرا؟ خودمم نمي دونم. زبونم نمي چرخه...
اما قلم داره سرش گيج ميره!
سينه ام لبريز از عشق ، وجودم پر از نفرت ، مغزم خالي از هيچي ...
چشام آروم و قرار ندارن ، لبام روي هم چفت شدن ...
همه دارن منو نگاه مي كنن ... اما هيشكي منو نمي بينه ، شايدم مي بينه اما نمي فهمه.
همه فكر مي كنن خيلي مي دونن ، همه چي رو مي دونن ... اما هيچي نمي دونن.
مي خوان منو نصيحت كنن ، نمي دونم چرا ... اما خودشون به نصيحت احتياج دارن.
قلم داغ كرد...
كاغذ داره شاخ در مياره! قلم خستگي رو احساس نمي كنه.
دوستام رو دوست دارم ، اما نمي تونم دلم رو براشون وا كنم.
كاغذ و قلم واسم محرمن ... چون به هيشكي حرفي نمي زنن ... چون حرفايي رو كه خريدار نداره رو با
جون و دل مي پذيرن ... چون باهاشون خالي ميشم ... چون منو از چيزي منع نمي كنن ... چون رفيق
نيمه راه نيستن ... چون تنهام نمي ذارن ... چون بي وفايي بلد نيستن ... چون دركم مي كنن...
تو زندگي به خيلي چيزا كه دوسشون داري نمي رسي ، هرگز ...
چه آرامشي در عمق دلم نهفته است ... ! و براي رسيدن به اون بايد بعضي چيزا رو كه روش رو پوشوندن
رو بريزي بيرون ...
قلم ته كشيد اما احساسات من هيچ وقت ته نكشيدن...
--------------------------------------------------------------------------------
بشین به خودت نگاه کن که.....
خدا
خدايا تو خيلي بزرگي ... خيلي مهربوني ... اما من نمي فهمم.
تا حالا شده از عظمت خدا و كارهاش و كوچيكي خودت و دنيا گريت بگيره؟
تا حالا شده احساس كني خيلي به خدا نزديك شدي؟ تا حد فراتر از انسان بودن رفتي؟ تا حالا شده اون
قدر از خدا دور بشي كه از خودت بدت بياد؟
بعضي وقتا منم كور ميشم ... از خدا دور ميشم ... از خودم هم بدم مياد.
اما بعضي وقتا اون قدر بهش نزديكم كه دوست دارم تا مي تونم به خاطر مهربوني و گذشتش گريه كنم ...
اما بازم از خودم دلگير ميشم!
كاراي گذشته ام يادم مي افته ... گناهام رو به خاطر ميارم ... از خودم شرم مي كنم.
خدايا تو هميشه هستي ، اما اين منم كه گاهي خيلي بهت نزديك يا خيلي ازت دور ميشم.
خدايا به من بينشي بده تا گوشه اي از كارات رو ببينم ... درك كنم
خدايا من خيلي كوچيك و ضعيفم ... به من رحم كن.
اصلا من لايق حرف زدن با تو هستم؟
خدايا گناهانم رو ببخش.
التماس دعا
--------------------------------------------------------------------------------
رویای قشنگم
هوا سياه بود ... از سردترين شب هاي زمستون ، كنار ساحل درياي بيكران غم ... من و تو ، و ديگر
هيچكس.
روي شن هاي نرم ساحل با هم قدم زنان مي رفتيم ...
صورتت زيباتر از انعكاس نور ماه در آب بود.
زل زدي به چشمام و بهم فهموندي كه در آغوشت بكشم
من تنم رو رها كردم ، اما ...
افتادم روي خاك ... كسي پيشم نبود!
چه روياي قشنگي ...!
احساس تنهايي سر تا سر وجودم رو در اون هواي سرد مي سوزوند ... جاي خالي دستاي گرمت
رو حس مي كردم ...
ساحل خيس شد ... با اشكاي من
آسمون هم دلش به حالم سوخت ، نتونست جلوي خودش رو بگيره ... بارون شروع شد ...
دريا به من حسوديش مي شد و من به اون ...
--------------------------------------------------------------------------------
آرامش
چشمانی كه اين ها را می خوانی...
هميشه آرامش داشته باش...
آرامشی كه بتوانی همه ی دلتنگی هايت را پشتش پنهان كنی...
آرامش نعمت بزرگيست ، با هيچ چيز ديگری عوضش نكن...
--------------------------------------------------------------------------------
نمی خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم مثل خيلي ها در اين دنيا چنان بيايم و بروم كه هيچ كس
نفهمد ... نمي خواهم بي نام و نشان بميرم ... مي خواهم با خون دلم بر
دنيا بنويسم:
از دلتنگي هايم
از سكوت هايم
از دل تاريكم
از بغض هايم
از اشك هايم
از گناهانم
از نامهرباني ها
از بي وفايي ها
از...
ولي چرا...؟
چرا مهر و محبت كم شده است؟
چرا مهرباني ها ناياب شده اند؟
مگر ما انسان نيستيم؟ مگر ما دل نداريم؟
عزيزي كه اين را مي خواني ... هميشه مهربان باش با همه كس.
خدايا...! دست مهرباني را به كمك من بفرست...
--------------------------------------------------------------------------------
سوال
بيا و اندكى انديشه كن
آيا تا به حال به كوچكى خودت و زندگى و دنيا فكر كرده ى...!؟
آيا تا به حال فهميده اى ذهنت چقدر ناتوان است...!؟
سوالى دارم...
سوالى كه كسى نتوانست جوابش را بدهد...
تو هم كمى انديشه كن
آخر دنيا چه خواهد شد...؟
خدا از كجا آمده و آيا پايانى براي او وجود دارد؟ خدا در آخر چه مى شود؟
خدايا مى دانم...
گناهانم زياد است...
--------------------------------------------------------------------------------
محکوم...
زندگي براي من معنايي ندارد ... من از زندگي بيشتر از مرگ مي ترسم ...
از مرگ نمي ترسم ... اما از جهنم مي ترسم ...
شايد از ترس جهنم ، در جهنمي ديگر به نام زندگي گرفتار شده ام ... آري!
مرا به جرم گناهي كه نكرده ام محكوم به زندگي كرده اند...![]()
سلام دوستان
هر عزیزی مطلب ،شعر،جملات زیبا،داستان،.........داره میتونه واسم بنویسه (نظر بدهید)
تا من اونو تو جملات شما بزارم.ممنون میشم![]()
![]()
![]()
![]()
داستان زیبایی که دوستان عزیزی برام فرستادن اولیشو آقا امیر ودومیشو خواسته که نگم کیه؟
دوم ابتدايي بودم تازه خونمون رو عوض كرده بوديم بابام به خاطرضرر زيادي كه كرده بود مجبور شد حتي خونمون رو هم بفروشه و يه خونهء كوچيكتر بگيره روز اول بود كه اومده بوديم تو اون محل اثاث كشي تموم شده بود ومنو بابام در خونه بوديم بابام كليد انداخت كه درو باز كنه يهو يه دختر 6 ساله با يه بلوزدامن سفيد تور دار عين مال عروسا از كنارمون رد شد من نمي دونم چرا وقتي اون رو ديدم يه جوري شدم نمي دونم چي بود ولي يه چيزي بود كه تا اون موقع احساسش نكرده بودم فقط شنيدم بابام گفت ماشالله!!! اين دخترِ كيه خدا نيگهش داره
از اون روز به بعد همش يه موقعهايي ميو مدم تو كوچه كه ببينمش ديگه عادت كرده بودم هر روز ببينمش و اون حس هر بار كه مي ديدمش قوي تر مي شد بعدها فهميدم اون عشقي كه مي گن همينه
من كه با عوض كردن خونمون مخالف وخيلي ناراحت بودم حالا نه تنها ناراحت نبودم راضي وشاد هم بودم
سالها مي گذشت و من علاقم نسبت به اون بيشتر مي شد جوري كه تمام زندگيمو گرفته بود آرزوهام رو با بودن اون مي ساختم اصلا آرزويي بجز اون نداشتم
بارها تصميم گرفتم باهاش حرف بزنم اما وقتي مي ديدمش انگار لال مي شدم هر چي تلاش مي كردم نمي تونستم برم جلو گفتم تلفني باهاش حرف بزنم اما تا صداش رو مي شنيدم قلبم همجين به تپش مي افتاد كه مي خواست قفسه سينمو بتركونه و زبونم هم بند ميومد اصلا لال مي شدم
چه دعواهايي كه به خاطرش با بچه هاي محل يا كسايي كه دنبالش مي افتادن نكردم
اما حتي يكبار نتونستم حرفم رو بهش بگم
يادمه يه روز نشسته بودم درس بخونم كه ديدم در مي زنن رفتم درو باز كردم ديدم پشت دره يهو انگار يه تانكر اب سرد رو سرم خالي كردن ... نمي دونم چي شد فقط در بسته بود من يه تيكه گوشت نذري تو دستم بود
اون روز تا شب گيج بودم، يه گيجيه باحال درس مرس كه اصلا، كتابو نيگا مي كردم چهرش تو نظرم مجسم مي شد
همينطور ما بزرگ مي شديم ومن بي عرزه نمي تونستم حرفم رو بهش بگم
حالا من 18 سالم بود و اون 15 سال ديگه واسه خودش خانومي شده بود تو محل خودش و خواهرش به نجابت معروف بودن و همچنين به زيبايي!
من دست به هيچ كار زشتي نمي زدم حتي نيگاي دختراي ديگه هم نمي كردم اون پيش من تبديل به يه موجود مقدس شده بود مي گفتم اگه اونو با نگاه بد ببینم ديگه لياقت اون وجود پاك رو ندارم و اون ديگه منو نمي خواد
يه روز كه رفته بودم در مدرسشون تا از دور ببينمش ديدم يه پسره افتاده دنبالش اقا ما هم خونمون به جوش اومد رفتيم به پسره گير داديم پسره هم گفت برو بابا اين چند ماهه با من دوسته ما همديگرو مي خوايم ديگه هم مزاحم ما نشو
من كه باور نمي كردم تا شب گيج بودم ...شب تا صبح خواب به چشمام نرفت و بالاخره تصميم گرفتم فردا بهش تلفن بزنم و بهش بگم چقدردوسش دارم فردا به هر جون كندني بود باهاش حرف زدم خودم رو معرفي كردم وگفتم كه دوسش دارم ولي اون گوشي رو گذاشت نمي دونم رو زمين بودم يا رو هوا اما خوشحال كه حرفم رو بهش زدم
و فكر مي كردم حتما خجالت كشيده حرف بزنه خلاصه انگار دنيا رو بهم داده بودن بعد از ظهرش ديدم در مي زنن رفتم درو باز كردم ديدم اون پسرست با چهرهء عصباني منم سريع برگشتم يه چيز پوشيدم رفتم كه برم يه جاي خلوت دعوا
ولي وقتي گفت كه ادرس خونه مارو اون دختر بهش داده و گفته كه بهم بگه ديگه براي من زنگ نزنه وگرنه مامانش رو مي فرسته در خونهء ما, راهمو برگردوندم به طرف خونه رفتم توي دستشويي تامي تونستم گريه كردم
از اون به بعد وقتي مي ديدمش يه تنفر عجيبي نسبت بهش درونم پيدا مي شد
بعدها اون پسر رو ديدم و فهميدم اونرو سر كار گذاشته و بعد از كلي تيغ زدن رفته با يكي ديگه دوست شده...
بله...
آره پسرا ودخترا مواظب عاشقيتهاتون باشيد ببينيد با كي عاشقي مي كنيد مخصوصا شما دخترا اخه هم ما پسرا خيلي جونوريم هم شما خيلي اسيب پذير البته بعضي از شما هم خيلي بدتر از پسرا هستين.
فرستنده: آقا امیر
داستان دوم
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو
دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم
با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص
دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین
عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم
خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش
فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای
بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب
بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری
برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت
خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم
بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق
یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد
باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم
موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این
مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست
عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو
می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می
کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم
که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم
بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی
حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع
عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم
اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام
فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم
من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما
توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من
زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم
گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم
مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی
از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
فرستنده:ناشناس
شما دوستان هم اگر داستان زیبایی دارید میتونید واسم بنویسید تو نظر بد هید تا من اونو تو همین صفحه و داستان های ارسالیه شما قرار بدم ممنون
جوابي به شعر كوچه
شعر كوچه سروده « هما میرافشار »
(پاسخ شعر كوچه اثر فریدون مشیری)
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چهسان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطرهای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کویات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
اين هم شعر کوچه از « فریدون مشیری »
از اينجا هم ميتوانيد دكلمه زيباي اين شعر را با صدای استاد دانلود كنيد
بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم
باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ![]()
خسته شده ام
خسته شده ام
از غم و غصه ها خسته شده ام
از بغض ها و اشك هاى دلم خسته شده ام
از ناگفته هاى هميشه پنهان دلم خسته شده ام
از حرف هاى هميشگى خسته شده ام
از انسان بودن خسته شده ام
از زندگى كردن خسته شده ام
دلم مى خواهد...
با سكوتم فريادى بزنم بر ماوراى آسمان ها تا كسى براى كمك به من
بشتابد...
مرگ لب ساحل
مرگ لب ساحل
زمان وداع خورشيد فرا رسيده بود و تيرگي خود را مي نماياند . هنوز پرتوهايي از نور را در آخرين لحظات
ملاقات چشمانم با دنيا را مي توانستم ببينم.
چه خوشبخت بودم كه پاهاي خسته از جست و جويم آخرين قدم هايشان را در كنار اين ساحل زيبا
برمي داشتند.
و من با چه حيرتي امواج را مي نگريستم!
مي بينم كه مرغي بر لب ساحل چه مبهوت به آسمان چشم دوخته و انديشه مي كند...
شايد براي باريدن باران لحظه شماري مي كند ... باراني كه تا لحظاتي بعد تابوت مرا نوازش خواهد
كرد...
و من چه غريبانه بر لب اين ساحل قدم مي زدم ... ساحلي كه مرگ مرا به چشم خواهد ديد.
ديگر اثري از خورشيد بر آسمان نمانده...
آيا كسي براي من اشكي خواهد ريخت؟

من از شب........
ديگر از اين اتاق سرد و تاريك خسته شده ام و آغوش فرشته اي مرا براي وداع از اين مكان مي طلبد...
شايد اين جا قصر احساسات من نبود ... شايد توانستم شكست را شكست دهم و زنداني دلم را آزاد
كنم...
تار و پودم را جنون و بي طاقتي فرا گرفته است ... بي تابي و دلواپسي قلبم را مي فشرد ... مي خواهم
فريادي از بلنداي آسمان بر دل زمين بكوبم ...!
شايد رويا و خيالاتم رنگ واقعيت به آغوش بكشد...
شايد سردي براي هميشه با اين جا وداع كند...
شايد تابش نوري آتش عشق را در دلم روشن سازد ... هر چند من هنوز هم با خاكسترش روزها را مي
گذرانم
و من هنوز هم با سردي كنار مي آيم...
شايد قسمت اين بود كه من اين گونه سرد به دنيا آيم...
اما من سوار بر آرزوهايم تمام سرزمين هاي عشق را مي پيمايم تا گرماي وجودم را به دست كسي كه
مي خواهم هديه كنم...
و تا پايان سفر تو را به اندازه ي نيلوفرهاي آبي دوست خواهم داشت...
از سختي روزگار زخم هاي زيادي بر تن دارم ... و ليكن زبانم همچنان زنداني است
انتظار به سختي صخره هاست...
از ديار تنهاييي با من سخن بگو اي دليل اشك هايم و اي بال پروازم
با من سخن بگو...
من از شب های بی کسی ام سخن می گویم
ديگر از اين اتاق سرد و تاريك خسته شده ام و آغوش فرشته اي مرا براي وداع از اين مكان مي طلبد...
شايد اين جا قصر احساسات من نبود ... شايد توانستم شكست را شكست دهم و زنداني دلم را آزاد
كنم...
تار و پودم را جنون و بي طاقتي فرا گرفته است ... بي تابي و دلواپسي قلبم را مي فشرد ... مي خواهم
فريادي از بلنداي آسمان بر دل زمين بكوبم ...!
شايد رويا و خيالاتم رنگ واقعيت به آغوش بكشد...
شايد سردي براي هميشه با اين جا وداع كند...
شايد تابش نوري آتش عشق را در دلم روشن سازد ... هر چند من هنوز هم با خاكسترش روزها را مي
گذرانم
و من هنوز هم با سردي كنار مي آيم...
شايد قسمت اين بود كه من اين گونه سرد به دنيا آيم...
اما من سوار بر آرزوهايم تمام سرزمين هاي عشق را مي پيمايم تا گرماي وجودم را به دست كسي كه
مي خواهم هديه كنم...
و تا پايان سفر تو را به اندازه ي نيلوفرهاي آبي دوست خواهم داشت...
از سختي روزگار زخم هاي زيادي بر تن دارم ... و ليكن زبانم همچنان زنداني است
انتظار به سختي صخره هاست...
از ديار تنهاييي با من سخن بگو اي دليل اشك هايم و اي بال پروازم
با من سخن بگو...
ج.ابی به شعر کوچه ( بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم )
سلام دوستان
هر عزیزی مطلب ،شعر،جملات زیبا،داستان،.........داره میتونه واسم بنویسه (نظر بدهید)
تا من اونو تو جملات شما بزارم.ممنون میشم![]()
![]()
![]()
![]()
جوابي به شعر كوچه
شعر كوچه سروده « هما میرافشار »
(پاسخ شعر كوچه اثر فریدون مشیری)
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چهسان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطرهای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کویات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
اين هم شعر کوچه از « فریدون مشیری »
از اينجا هم ميتوانيد دكلمه زيباي اين شعر را با صدای استاد دانلود كنيد
بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم
باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ![]()
فصل فصل زندگی من
فصل اول،
از آن ِ تو بود
فصل نسیم، فصل آب
نگاه اول، احساس تازه گی
فصلی که سبزینه سبز نگاهت
جوانه های روییده بر شاخه های احساس مرا
بارور کرد،
فصلی که روح مشوش چشمه ها
با دیدن سیمای زیبای تو
آینه شد و آرام گرفت
فصلی که نسیم بهانه وزیدن را
در مخمل آشفته موی تو پیدا می کرد
فصلی که قلب من بیقراری خود را
در گوش شب نجوا می کرد
فصل دوم،
نیز مال ِ تو بود
فصل گرم ، فصل التهاب
دیدار نخست
اولین سلام
اشتیاق و بیقراری
فصل مهتاب و انتظار
فصل بوییدن گل به یاد تو
فصل ناز و خنده های شاد تو
فصل قول و فصل قرار
فصلی که گونه های ترا
با رنگ ِ شرم نقش می زد
و از شور عشق تو
مالامال کرده بود
قلب مرا
فصل سوم،
فصل ِ تو ، فصل ِ من
فصل زرد، فصل باران
برگ ریزان
پرواز پرستوهای مهاجر
که تماشاگه ما بود
در کنار هم،
قدمهای ما و خش خش برگها
در کوچه باغ ها
فصل یادگاری و نوشتن نامها
بر تن خشک درختان
آه که نوشتن نام تو چه زیبا بود
فصل چهارم،
نه از آن ِ تو بود و نه مال ِ من
فصل سرد، فصل گسستن
فصل سفر ، فصل آه
فصل شکستن
تو رفتی و نسیم رفت
آنچه ماند کولاکی بود
از برف و خاطره
و چشمان بی باور من
خیره بر نیمکت های خیس
و جای پاهای تو
برسنگفرش ها
این فصل نفرینی،
این فصل کبود
ترا از من گرفت،
از من ربود
این فصل ِ سکوت و بغض
فصل چشمان من است
که حتی پلک هم نمی زنند
از ناباوری ِ نبودنت
فصل پنجم
همه از آنِِ ِ من است
فصل خالی ، فصل آخر
فصل خاک و خاکستر
فصل تنفس در خلاء
مرگ ِ ممتد
درپن فصل ِ بی انتها
در این تنهایی
به انتها میرسم من
این فصل شوم
درون من خانه دارد اکنون
و قلب مرا
که پر از نام توست هنوز
چه بیرحمانه
بارها و بارها
لحظه به لحظه
می کاود و می درد
و چهره خشک و مبهوت مرا
با خونابه آن خیس می کند
اما
روحم را نخواهد یافت
روح ِ من
بر فراز آن چهار فصل
سرگردان است
هنوز
...
توئی اندیشه من
تن آلوده به زخم غزل عاشقی ام!
من در این روز و شبا
خالی از حجم غزلم بی تردید
بی تو خالی تر از آنم که شود
به نگاهی غزلی قد بکشد بر همه تنهائی من
من ترا خواهانم
و همین بس که بدانی زیر این هجمه ی بغض
توئی اندیشه من
یه روزی چشات و واکنی میبینی من تموم شدم
لحظه ها همیشه خواستند که تور بگیرند از من
چه غریب و ناشناس جاده به تو رسیدن
همیشه یه چیزی بوده شوق تو از دلم ربوده
ولی یک تپش دلم من از غمت جدا نبوده
بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیاااااااااااا
یه روزی چشات و واکنی میبینی من تموم شدم
میبینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم
اگه یه روزو روز گار پیش خودت باز بشینی
تمام این روزارو جلو چشات باز ببینی
بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا ااااااااااااااا
لحظه ها همیشه خواستند که تورو بگیرن از من
چه غریب و ناشناس جاده به تو رسیدن
همیشه یه چیزی بوده شوق تو از دلم ربوده
ولی یک تپش دلم من از غمت جدا نبوده
بیا بیا بیا بیا بیا بیابیا بیا بیا بیااااااااااااا
چه قدر ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم
کاشکی این روزا می مردن یه جوری این رو میفهمیدم
دیگه برام نمیمونی تو چشمات اینو میخونم
چقدر دلم گرفته او نمیدونم چی بخونم
بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا
دیروز به دنبال تو همه جا سر زدم ...
حتي از پرنده هايي كه در شعرهايم بال مي زدند
نشاني ات را پرسيدم ...
اما پيدايت نكردم اين را ولي خوب مي دانم ،
كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدايت كنم ،
فورا جوابم را خواهي داد.
راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراريها و اين
دلتنگي ها !...
مانده ام كه اين فاصله ها اگر نبود ،
آيا باز هم اينقدر مشتاق شنيدن صدايت از درخت و صندلي
و ستاره بودم؟
هميشه فاصله ها باعث ميشوند تا بيشتر قدر همديگر را
بدانيم،
و بيشتر به دنبال هم بگرديم .
مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم ...
حتي همه خوابهايم را يكي يكي جستجو كردم ...!
همه جا رد پايت بود ...
حتي موج صدايت به نرمي از تپه هاي خيالم بالا ميرفت .
اما خودت نبودي ...
عزيزترينم ...
حالا با همين واژه هاي لال در كنار نام قشنگت
نشسته ام .
مرهمي نمي خواهم ...
تنها اگر حوصله داري زخمهاي دلم را بشمار!...
هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...
ای عاشقان , ای عاشقان
ای عاشقان، ای عاشقانمن از کجا، عشق از کجا
من از کجا، عشق از کجا
گشتم خریدار غمت
حیران به بازار غمت
جان داده در کار غمت
من از کجا، عشق از کجا
ای مطربان، ای مطربان
بر دف زنید احوال من
من بی دلم، من بی دلم
من از کجا، عشق از کجا
عشق آمدست از آسمان
تا خود بسوزد بد گمان
عشق است بلای ناگهان
من از کجا، عشق از کجا
فال دیشب من
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ایدل کسی گمراه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقشی
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
دوستت میدارم و بیهوده پنهان میکنم
دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم
خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم
از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم
دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان
کاین سیه کاری به موی نقره افشان میکنم
سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین
زیر چتر نسترن آتش فروزان میکنم
دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق
این حباب ساده راسرپوش طوفان میکنم
این من و این دامن و این مستی آغوش تو
تا چه مستوری من آلوده دامان میکنم
دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای
نعمت وصل تو را اینگونه کفران میکنم
ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق
در وجودت خویش را چون قطره ویران میکنم
تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه
اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم
زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است
هر چه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم
یاد گرفته ام
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ..
.
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .
دل روشنی دارم ای عشق
مرا می شناسی تو ای عشق
من از آشنایان احساس آبم
و همسایه ام مهربانی است
و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر
سلام سپیدار
مرا می شناسی تو ای عشق
که در من گره خورده احساس رویش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا
دل تشنه ای دارم ای عشق
مرا خنده کن بر لبانی
که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به گلهای شوقی
که این سو شکستند و آنسو شکفتند
دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
دل عاشقی دارم ای عشق
صدایم کن از صبر سجاده ی شب
صدایم کن از سمت بیداری کوه
تورا میشناسم من ای عشق
شبی عظر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر، پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
ودر کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چتر باران
کسی در نگاهم نفس زد
و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم
و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم
صدایم کن ای عشق
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه
لمس کن
لمس کن کلماتی را که برای تو می نویسم ، تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
که از قلبم به قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس از اشک است و پر از شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم
لمس کن این با تو نبودنها را
لمس کن
با تو من چه کرده بودم...
ba to hastam ey mosafer ey be jade tan seporde
ey ke deltangio ghorbat mano az yade to borde
hanouzam havaye khoune atre didare to dare
gol be gol goushe be goushe to ro yade man miare
ba to man che karde boudam ke chenin ma ra shekasty
bi seda o bi tafavot sardo bi seda shekastiغ
be gozashte bar migardam be soraghe khateratam
taze mishavad dobare az to saghe khateratam
be to miresam hamishe dar nahayate residan
harkoja bashi o basham be to barmigardam az man
in toei hamisheye man touye aeineye taghdir
ba hame shekastam az to bi samar az fekre delgir
در نفس های سرد پاییزی ...
خسته ام جان پناه می خواهم
خلوتی رنگ ماه می خواهم
در نفس های سرد پاییزی
چشم خیس سیاه می خواهم
کار نیکی نکرده ام اما !
بعد از این من گناه میخواهم
همسفر را نشان نمی بینم
همدمی نیمه راه می خواهم
کار من بیشتر ز یک جام است
صد سبو اشک و آه می خواهم
در مسیرم به سوی صبح امید
از نگاه تو راه می خواهم
بی کسی، بغض در گلو، فریاد
خسته ام جان پناه می خواهم
من و دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا
من همون جزیره بودم خاكی و صمیمی و گرم
واسه عشق باز ی موجها قامتم یه بستر نر م
یه عزیز دوردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس كشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد ودریا گفتند حس عاشقی همینه
آمدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا
دیگه رو خاك وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
می رسه روزی كه دیگه قعر دریا می شه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم
اما تو دریا ی عشقت باز یه گوشه ای می مونم
دست من حس تو را می نوشد
میسپارد
نام بیرنگ تو را،
بر کاغذ.
دست من حس تو را می نوشد
آنچنان محو فروریختنی،
که تن واژه به من می خندد.
که سپید کاغذ،
پر از خط خطی حس من است.
اندکی تاب بیار،
تا تو را رسم کنم.
تا تو را نه
بودن پیش تو را وصف کنم.
وحشی کوچک من تاب بیار،
تا من عاشق بشوم
وقتی که گفتی فقط تنها مرا دوست بدار
وقتی كه گفتی فقط تنها مرا دوست بدار،آنگاه كوچه عشقم را بن بست كردم وهیچ رهگذر عاشقی راجزتو درآن راه ندادم ،
وقتی گفتی فقط عشق مرا درقلبت جای ده ،تو را درقلبم جای دادم وسپس درقلبم را قفل كردم تاهیچ عشقی اجازه ورود درآن نداشته باشد ،
وقتی گفتی دوست داری تنها فقط تو تك ستاره آسمان زندگی من باشی ،
تمام ستاره را از آسمان پرستاره شبم بیرون ریختم تا فقط تو درآسمان زندگی من بدرخشی ،
وقتی كه گفتی دوست داری تنها گل خوشبوی عشق باغچه زندگی من باشی ،
تمام گلها را از ریشه كندم تا فقط تو با عطر خود باغچه مرا خوشبو كنی،
وقتی گفتی میخواهی توتنها كشتی عشقی باشی كه از خلیج وجود من عبور كند ،
تنگه عشقم را بستم تاتو تنها كشتی ای باشی كه از تنگه عشق من عبور كرده باشی ،
وقتی گفتی دوست داری تنها مرغ عشقی باشی كه بردرختان عشق باغ زندگی من آشیانه كرده باشد،
تمام درختان را قطع كردم تا فقط توبر درختان عشق من لانه كرده باشی ،
وقتی گفتی دوست داری تنها تومسافر عشق قطار زندگی من باشی
آنگاه تمام بلیطهای مسافران را باطل كردم تا تنها تو تك مسافرعاشق قطار زندگی من باشی

سلام عزیزان
عزیزانی که جملات (زیبا داستان خاطره یا شعریا متن )چه غمگین چه شاد دارن میتونن واسم تو نظر بدهید بنویسند تا من اونو تو جملات شما قرار بدم![]()
![]()
![]()
![]()
رفتی
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي آسمان صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي تنهایی
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبيترين موج تمناي دلم گفتي:
"دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..."
"ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."
"تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب تنهاییم ، ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نميدانم چرا رفتي ؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نميدانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟
ولي رفتي.....
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد

