خدا یا

 

انسان ها

نواي احساسات دلم در تمامي خيابان هاي اين شهر غريب پيچيد ، اما كسي به آن ها توجه نكرد...

 

كسي حتي براي اشك چشمانم ، آهي نكشيد...

 

كسي قطره اي اشك براي سرد كردن شعله هاي وجودم نريخت...

 

به چه كس گويم درد اين دل تا بفهمد؟

 

آسمان براي من باريد ، هواي شهر براي من ناليد ، اشك چشمانم به خود مي باليد ، سنگ به سخن

 

آمد...

 

اما گويي ديگر انسان ها احساسي ندارند...

 

گويي ديگر اشكي به چشمشان نمانده...

 

گويي ديگر مهري بر دلشان نمانده...

 

همه سر به زير خاك كرده اند...

 

اما من مي خواهم آسماني شوم

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

آتش درون

باز هم در شبي تاريك از شب هاي خلوت دلم ، آهسته در كوچه هاي دلتنگي شهر غربت چه غريبانه

 

قدم مي زنم...

 

اين كوچه ها سنگيني دلتنگي هاي قدم هايم را مي شناسند ... و با دل از عشق سوخته ام رفاقتي

 

ديرينه دارند.

 

آه هاي سوزان دلم ، سياه ترين سياهي شب را نيز به گريه وا مي دارند ...

 

و اشك چشمانم ، گوشه اي از احساسات دلم را به رخ شب مي كشند ...

 

و احساسات درونم ، مرا به آتش مي كشند و مي سوزانند...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

انتظارخدا

در تاريكي دل تنهايم ، با تمام وجودم شمعي برافروختم و به انتظار قدم هاي پاكت نشستم ...

 

اما تو نيامدي و من در تنهايي ام شكستم...

 

دل من با اين شكستن ها رفيق است...

 

--------------------------------------------------------------------------------

صدای اشک هایم

صداي اشك هايم را مي شنوي ، كه با سكوت عميق خود تمام حرف هاي ناگفته را به رخ تو مي كشند؟

--------------------------------------------------------------------------------

دلم می خواهد بگریم ...

اين آهنگ غمگين دلم است كه در اوج سكوت شب هاي تاريكم ، آن ها را رويايي ترين شب هاي زندگيم

مي سازد.

اين آسمان دلم است كه مي خواهد تا مي تواند بگريد و ببارد و همه ي عالم را خيس سازد.

 

اين چشمانم هستند كه اشك هايم را براي رسيدن به گونه هايم بدرقه مي كنند.

 

و اين اشك هايم هستند كه خود را براي آرام گرفتن آسمان دل و روحم فدا مي كنند ...

 

و چه شب زيباييست اين شب ...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

درب و داغون

الان روي اتاقم پشت ميز نشستم. قلم وسط انگشتام گرفتاره. كاغذ زير دستم خيلي حرف داره. زمين

 

داره مي چرخه. پرده ها با باد مي رقصن. قلم داره كاغذ رو اذيت مي كنه. گوشام كرن اما مي شنون.

 

چشامو دوختم به هميني كه داره خط خطي ميشه.

 

قلم در انتظار رهايي باز مثل ديوونه ها مي كوبه به ميله هاي زندون قفسه ي سينه ام. فرش زير پاهام

 

آرومه و چيزي نمي گه ... بدتر از اون دلمه كه هيچي نمي گه.

 

من به سكوت عادت دارم ... چرا؟ خودمم نمي دونم. زبونم نمي چرخه...

 

اما قلم داره سرش گيج ميره!

 

سينه ام لبريز از عشق ، وجودم پر از نفرت ، مغزم خالي از هيچي ...

 

چشام آروم و قرار ندارن ، لبام روي هم چفت شدن ...

 

همه دارن منو نگاه مي كنن ... اما هيشكي منو نمي بينه ، شايدم مي بينه اما نمي فهمه.

 

همه فكر مي كنن خيلي مي دونن ، همه چي رو مي دونن ... اما هيچي نمي دونن.

 

مي خوان منو نصيحت كنن ، نمي دونم چرا ... اما خودشون به نصيحت احتياج دارن.

 

قلم داغ كرد...

 

كاغذ داره شاخ در مياره! قلم خستگي رو احساس نمي كنه.

 

دوستام رو دوست دارم ، اما نمي تونم دلم رو براشون وا كنم.

 

كاغذ و قلم واسم محرمن ... چون به هيشكي حرفي نمي زنن ... چون حرفايي رو كه خريدار نداره رو با

 

جون و دل مي پذيرن ... چون باهاشون خالي ميشم ... چون منو از چيزي منع نمي كنن ... چون رفيق

 

نيمه راه نيستن ... چون تنهام نمي ذارن ... چون بي وفايي بلد نيستن ... چون دركم مي كنن...

 

 

تو زندگي به خيلي چيزا كه دوسشون داري نمي رسي ، هرگز ...

 

چه آرامشي در عمق دلم نهفته است ... ! و براي رسيدن به اون بايد بعضي چيزا رو كه روش رو پوشوندن

 

رو بريزي بيرون ...

 

قلم ته كشيد اما احساسات من هيچ وقت ته نكشيدن...

 

--------------------------------------------------------------------------------

بشین به خودت نگاه کن که.....

خدا

خدايا تو خيلي بزرگي ... خيلي مهربوني ... اما من نمي فهمم.

 

تا حالا شده از عظمت خدا و كارهاش و كوچيكي خودت و دنيا گريت بگيره؟

 

تا حالا شده احساس كني خيلي به خدا نزديك شدي؟ تا حد فراتر از انسان بودن رفتي؟ تا حالا شده اون

 

قدر از خدا دور بشي كه از خودت بدت بياد؟

 

بعضي وقتا منم كور ميشم ... از خدا دور ميشم ... از خودم هم بدم مياد.

 

اما بعضي وقتا اون قدر بهش نزديكم كه دوست دارم تا مي تونم به خاطر مهربوني و گذشتش گريه كنم ...

 

اما بازم از خودم دلگير ميشم!

 

كاراي گذشته ام يادم مي افته ... گناهام رو به خاطر ميارم ... از خودم شرم مي كنم.

 

خدايا تو هميشه هستي ، اما اين منم كه گاهي خيلي بهت نزديك يا خيلي ازت دور ميشم.

 

خدايا به من بينشي بده تا گوشه اي از كارات رو ببينم ... درك كنم

 

خدايا من خيلي كوچيك و ضعيفم ... به من رحم كن.

 

اصلا من لايق حرف زدن با تو هستم؟

 

خدايا گناهانم رو ببخش.

 

التماس دعا

--------------------------------------------------------------------------------

 

رویای قشنگم

هوا سياه بود ... از سردترين شب هاي زمستون ، كنار ساحل درياي بيكران غم ... من و تو ، و ديگر

 

هيچكس.

 

روي شن هاي نرم ساحل با هم قدم زنان مي رفتيم ...

 

صورتت زيباتر از انعكاس نور ماه در آب بود.

 

زل زدي به چشمام و بهم فهموندي كه در آغوشت بكشم

 

من تنم رو رها كردم ، اما ...

 

افتادم روي خاك ... كسي پيشم نبود!

 

چه روياي قشنگي ...!

 

احساس تنهايي سر تا سر وجودم رو در اون هواي سرد مي سوزوند ... جاي خالي دستاي گرمت

 

رو حس مي كردم ...

 

ساحل خيس شد ... با اشكاي من

 

آسمون هم دلش به حالم سوخت ، نتونست جلوي خودش رو بگيره ... بارون شروع شد ...

 

دريا به من حسوديش مي شد و من به اون ...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

آرامش

چشمانی كه اين ها را می خوانی...

 

هميشه آرامش داشته باش...

 

آرامشی كه بتوانی همه ی دلتنگی هايت را پشتش پنهان كنی...

 

آرامش نعمت بزرگيست ، با هيچ چيز ديگری عوضش نكن...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

نمی خواهم

نمي خواهم

 

نمي خواهم مثل خيلي ها در اين دنيا چنان بيايم و بروم كه هيچ كس

 

نفهمد ... نمي خواهم بي نام و نشان بميرم ... مي خواهم با خون دلم بر

 

دنيا بنويسم:

 

از دلتنگي هايم

 

از سكوت هايم

 

از دل تاريكم

 

از بغض هايم

 

از اشك هايم

 

از گناهانم

 

از نامهرباني ها

 

از بي وفايي ها

 

از...

 

ولي چرا...؟

 

چرا مهر و محبت كم شده است؟

 

چرا مهرباني ها ناياب شده اند؟

 

مگر ما انسان نيستيم؟ مگر ما دل نداريم؟

 

عزيزي كه اين را مي خواني ... هميشه مهربان باش با همه كس.

 

خدايا...! دست مهرباني را به كمك من بفرست...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

سوال

بيا و اندكى انديشه كن

 

آيا تا به حال به كوچكى خودت و زندگى و دنيا فكر كرده ى...!؟

 

آيا تا به حال فهميده اى ذهنت چقدر ناتوان است...!؟

 

سوالى دارم...

 

سوالى كه كسى نتوانست جوابش را بدهد...

 

تو هم كمى انديشه كن

 

آخر دنيا چه خواهد شد...؟

 

خدا از كجا آمده و آيا پايانى براي او وجود دارد؟ خدا در آخر چه مى شود؟

 

خدايا مى دانم...

 

گناهانم زياد است...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

محکوم...

زندگي براي من معنايي ندارد ... من از زندگي بيشتر از مرگ مي ترسم ...

 

از مرگ نمي ترسم ... اما از جهنم مي ترسم ...

 

شايد از ترس جهنم ، در جهنمي ديگر به نام زندگي گرفتار شده ام ... آري!

 

مرا به جرم گناهي كه نكرده ام محكوم به زندگي كرده اند...